مهمونی تموم شده
ملت رفتن...
حالا چی؟
"سکوت بره ها" وبلاگ پدر بزرگم بود که به من هدیه شد...
مهمونی تموم شده
ملت رفتن...
حالا چی؟
صفحه ی بلاگم رو باز می کنم. از آخرین نوشته ام همچین خوشمم نمیاد... نظرم عوض شده. اما یه سری از عباراتش خوبه . به این فک می کنم که شاید اون عبارات به نوعی حروم شدن... و بعد به این فکر می افتم که آیا باید یک متن با عبارات خوب نوشت یا یه متن رو برای یک عبارت خوب نوشت؟ ... دوباره می خونمش . این دفعه فقط یه جملش رو می پسندم. می دونم که بعدا اون جمله رو تو یه متن دیگه به کار خواهم برد... با اینکه دیگه متن قبلی چنگی به دل نمی زنه ولی من مدیون تک تک جمله هاشم چون فک می کنم که شاید اگه اونا نبودن اون جمله ی مورد علاقه ام هم تولید نمی شد و بعد یادم میاد که قبل از اینکه خیلی جاهاش رو بنویسم اون جمله تو ذهنم بوده... بالاخره اون متن الان بخشی از جهان هستی شده و حق اینو داره که واسه خودش یه گوشه ای جا خوش کنه... بی خیال اینم می شم...
صرفا می زارم کار خودش و بکنه... می زارم دنیای لعنتی کار خودشه بکنه... همه چی آرومه...
چیزهایی که نمی تونن قانعم کنن که هدف باشند
به "هدف" اعتقادی ندارم
و احساسات ویژه ای از گذشته که نوستالژی پیچیدشون "Choke me up"*
از پیشرفت لعنتی بدم میاد
من می خوام که تو چنین بعد از ظهر دلنشینی زیر نور نارنجی و کم رنگ خورشید درجا بزنم
نمی تونم از "حال"م به راحتی بگذرم... نمی خوام که باز هم "حال" تبدیل به گذشته ای نوستالژیک بشه))
نفر دوم گفت:((اوهوم... ولی انسانیت...))
نفر اول به فکر فرو رفت...
*معادل فارسی یافت نشد
پ.ن: اینو خیلی دوست داشتم... آلیوشکا رو هم خیلی دوست دارم...
"نوع بشر را دوست بدار، وقتی که من اهل ماندن هستم"
-ترجمه از کلاغ چکمه پوش-
اینکه دقیقا ۶ وبلاگ مختلف دارم که تعداد خوانندگانش از ۱۲ تجاوز نمی کنه
اینکه از همون ۱۲ نفر هم نهایتا ۴ نفرشون کامنت بدن
اینکه از اون ۴ تا کامنت حد اکثر ۲ تاشون تایید بشن (یعنی خصوصی و حال احوال نباشن)
اینکه سفارشی بنویسم
اینکه نتونم متن هام و اونجا بخونم
اینکه حتی جرات رای ندادن به متنی که دوسش ندارم و نداشته باشم
اینکه به نظرم نامه های ماریو بارگارس یوسا به یک نویسنده ی جوان همچین مالی هم نباشه
اینکه نمی دونم با محتویات این فایل کذایی که در مای داکیومنتم جا خوش کرده چی کار می تونم بکنم...
بعدا نوشت: اینکه ملت منتظرن ببینن تو از نامه های کدوم نویسنده به یک نویسنده ی جوان خوشت نمیاد که زرتی بعد از ظهر همون روز نوبل ادبی رو بهش بدن...
فارغ از هر پستی: اینکه هیچ کسی آخر "ناتور دشت"رو درست حسابی نخونده واقعا اعصابم و خورد می کنه!!! حتی یه جورایی معتقدم که بعید نیست از دلایل اصلی انزوای "سلینجر" همین بوده باشه!... این داستان و کلا ماجرای من و هولدن و من و چیزایی که راجع به هولدن شنیدم و خوندم ادامه داره... ولی قبلش یه چیزی: دهشتناک تر از همه ی این حرفا اونایی هستن که ناتور و با ط می نویسن!!! (کاری ندارم معین یا دهخدا و اینا چی می گن این یه مسئله ی کاملا غریزیه)...
آنها با اعدام علی علیزاده -سارا یعقوبی و از این قبیل نشان دادند که...
با چشمانی بسته مسیر طلوع ماه را دنبال می کنی
به محو میل می کنند اشیا.. وضوح که جای خود دارد..
هر چقدر هم که روز را کش بیاوری
من در سیاهی زیر ناخن هایت گیر افتاده ام
و به دور از تمام هیاهوی پیچان روز
به دور انگشتان بلندت
مسیر هلالی شکل را
می خزم
ماه چه بیاید
چه بخزد
چه بدود
چه برقصد مسیر گنگ طلوعش را
تنها چیزی که می ماند
تصویر مبهم بازتاب نور است
در تاریکی ـ پشت پلک هایت
مسیری بی مرز و سبز-آبی
که در سیاهی چشمان بسته ات
هر لحظه وجودش شک بر انگیز تر می شود
چشمانت را باز میکنی
و روز را میان دستانت می فشاری
ماه سرگردان می شود
من بر مسیر هلالی زیر ناخن هایت هدایتش می کنم
و تو تمام ابهام راز آلود سیاهی زیر ناخن هایت را فراموش می کنی
ماه را
من را
مسیر بی مرز سبز-آبی را
روز روشن است و چشمانت باز
"ما اینو تدریس می کردیم که آبان پارسال ناگهان بخشنامه اومد که: دست نگه دارید!!!!! سپاهانرو مشتق نگیرید. ساده ست!" قسمت های آخر با فریاد خوانده شود
-معلم زبان فارسی-